








اینها همه برای توست ...تو...تو...تو
تویی که بیشتر از همه دوستت دارم
سپیده ی من خیلی خیلی دوست دارم
اینو از ته دلم میگم





عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم 
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره 
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعنب ديدني با چشم کور 
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت 
عشق يعني گم شدن در لخظهها
عشق يعني آبي بي انتها 
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب 

خدا دوست داره منو، تنهام نمي ذاره ترو مي بخشه به من، سر راه مياره خدا دوست داره منو، با اين دل تنگم ترو مي بخشه به من مي دونه يه رنگم
دوستت دارم ، تا آخرين نفس دوستت دارم ، تا آخرين طلوع خورشيد دوستت دارم ...




























عشــق یعنـی لحظـه هـای الـتهــــاب
عشــق یعنـی لحظه هـای نـاب نـاب
عشــق یعنـی قطـــره دردریـا شــدن

عشــق یعنـی دیــده بـــردر دوختـــن
عشــق یعنـی درفــراقــش سوختــن
عشــق یعنـی لالـه ای پــرپــر شــدن
عشــق یعنـی عـاشـق وشـیـدا شــدن

عشــق یعنـی گمشـدن ، پـیــدا شــدن
عشــق یعنـی لـیـلی و مجنــون شـدن
عشــق یعنـی صافی ، صداقت، مهربانی
عشــق یعنـی شـادی، شرافـت، میزبانـی

عشــق یعنـی محبـت، مهـــر، دیوانگــی
عشــق یعنـی مـــروت، دیـن ، بیچارگـی
عشــق یعنـی تــا ابـــد آبــــی شــدن
عشــق یعنـی لحظه ای بارانی و لحظه ای مهتابی شدن

عشــق یعنـی لــــذت یــک آرزو
عشــق یعنـی یـک بـلای مانـد گــــار
عشــق یعنـی هدیـــه ای از آسمـــان
عشــق یعنـی یک صفـــای سـازگــــار












اي دوست اي دوست اي دوست جور تو از ان كشم كه روي تو نكوست


گر خلق گويند بهشت خواهي يا دوست اي بي خبران بهشت با دوست نکوست 
یکی رو خورد کرد ... در عرض یک ساعت
می شه کسی رو دوست داشت ... در عرض یک
روز می شه عاشق شد ... ولی یه عمر طول
می کشه تا کسی رو فراموش کنی






راه را گم میکنی با چشمهای من برو
پای تو خسته است بگذارش به پای من برو
آسمان را کم تماشا کن فریبت می دهد
بشکن این آیینه را با چشمهای من برو
اشک من ماند و ملال جاده خاموش من
در نگاه من نشین با های های من برو
سنگهای جاده حتی آشنایان منند
پس تو تنها نیستی با آشنای من برو
جاده متروک می خواند عبورم را هنوز
عشق من واماندم از رفتن به جای من برو
پسر جواب داد : نه
پرسيد : آيا دلت مي خوادیک عمر با
من بموني؟ گفت :نه ! سپس
پرسيد : اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و
بار ديگر تکرار کرد : نه !
دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر
از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت :
تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم یک عمر با تو باشم
بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک
کني ... گريه نمي کنم ... ميميرم



نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی... می تا زیم و گرد و خاک می کنیم
زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم
به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم
سرا پا شور ... برد و باخت را می شناسیم؟
آشناییم با شعور؟
و جداییم با غم؟
یا غرق در غرور؟
چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو
چیزی مثل خیال یه آرزو...
با رفتن تو دلم غریبانه گریست
با رفتنت این چشم چه مستانه گریست
با رفتن تو دل از دلم رفت چنان
شمعی که به روی گل و پروانه گریست
با رفتن تو رفت همه هستی من
بر حال بدم نرگس دیوانه گریست
چشمم که دگر بهانه ای دیگر داشت
آن روز به خاطرت ،صمیمانه گریست

نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
وتوبی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی...






